فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

520

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

است . الشَّحِيمة - مؤنث ( الشَّحِيم ) است ، كتاب فرض عبادت مارونيان و سريانيان اين واژه سريانى است . الشخَاب - شير دوشيده شده . شَخَبَ - - شَخْباً و مَشْخَباً اللبنَ : شير را دوشيد ، - اللَّبَنُ : شير روان شد ، - تْ اوْداجُ القَتِيلِ دَماً : رگهاى گردن مقتول بريده شد و خون از آن روان شد . الشُّخْب - آنچه از شير كه در هر دوشيدن با دست از پستان بيرون آيد . الشَّخْب - مص ، خون ، مترادف ( الشخْب ) است . الشخْبَة - ج شِخَاب : يك بار شير دوشيدن . شَخَتَ - - شَخْتاً ه : آن را با شتاب ذبح كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَخُتَ - - شُخُوتَةً : مادرزادى لاغر اندام شد . الشَّخْت - لاغر مادرزاد ؛ « شَخْتُ الْعَطَاءِ » : عطاى كم ؛ « شَخْتُ الْخُلْقِ » : پست و بداخلاق . الشَّخَت - لاغر مادرزاد . الشَّخْتُور - قايق يا كشتى كوچك و سبك كه يك دكل داشته باشد . گفته مىشود كه اين واژه انگليسى است . الشَّخْتُورة - مترادف ( الشخْتُور ) است . شَخَرَ - - - شَخِيراً : از گلو يا بينى آواز كرد ، - فِى النَّوم : در خواب خُرخُر كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - الفَرسُ او الحِمَارُ : اسب يا خر صدا بلند كرد . الشَّخْر - من الرَّحْل : قسمت ميان پالان ، - مِنَ الشَّبَابِ : آغاز جوانى . الشَّخْشَخة - [ شخشخ ] : مص صداى اسلحه ، صداى برگ كاغذ يا جامه ى نو و يا هر چيز خشكى كه بهم خورند مانند ( خَشْخَشَة ) . شَخَصَ - - شُخُوصاً الشيءُ : آن چيز بلند شد ، - النَّجمُ : ستاره درآمد ، - الجَرْحُ : زخم ورم كرد ، - بَصَرُه : چشم خود را باز كرد ، - الميتُ بَصَرَه و بِبَصَرِه : مرده چشم خود را بالا زد ، - عَن قَومِه او مِن بَلدٍ الى بَلدٍ : از نزد خانواده ى خود رفت يا از شهرى به شهرى ديگر عزيمت كرد ، - الَيهم : به سوى آنها بازگشت . شَخُصَ - - شَخَاصَةً : چاق و تنومند شد . شُخِصَ - به : خبرى بد يا پيشامدى ناگوار به او رسيد . شَخَّصَ - تَشْخِيصاً الشيءَ : آن چيز را تعيين كرد و از ساير چيزها جدا نمود ، - الْمَرَضَ : بيمارى را شناخت و به عوارض آن پى برد ، - الرّوَايَةَ عِندَ الْعَامَّة : داستان را به نمايش گذاشت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّخْص - ج أَشْخُص و أَشْخَاص و شُخُوص : شخص ، انسان چه مذكر باشد و چه مؤنث ، اندام انسان و غيره كه از دور ديده شود ، مجسمه يا تمثال كه از سنگ و جز آن سازند . الشَّخْصِيّ - ويژه ى شخص ؛ « شَخْصِيّاً » : خصوصى ، شخصاً ؛ « قانُونُ او نِظَامُ الأَحْوَالِ الشخْصِيّة » : قانون ازدواج و مسائل شرعي خانواده . الشَّخْصِيَّة - ج شَخْصِيَّات : شخصى ، مردى كه به مقام و نفوذ معروفيت داشته باشد ؛ « شَخصِيَّةٌ بَارِزَةٌ » : شخصيت آشكار . الشَّخِيب - « وَدَجٌ شَخِيبٌ » : رگ گردن كه بريده شده و خون از آن روان باشد . الشَّخِير - صدايى كه از گلو يا بينى درآيد . الشِّخِّير - آنكه بسيار خُرخُر كند . شَدَّ - - شِدَّةً [ شدّ ] : نيرومند شد ، - - شَدّاً الرَّجُلُ : آن مرد دويد ، - النَّهارُ : روز بلند شد ، - الشيْءَ : آن چيز را محكم بست ، - الرِّحَالَ الى : براى سفر آماده شد ، مسافرت كرد ، - العُقْدةَ : گِره را محكم بست ، - عَضُدَه : او را نيرومند ساخت ، - ازْرَه و من ازرِه : او را كمك و يارى كرد ، - على يَدِه : وى را پرتوان و يارى كرد ، - شَدّاً و شَدَّةً و شُدُوداً على العدُوِّ : بر دشمن حمله كرد . الشَّدّ - مص ؛ « لَشَدَّ مَا جَنَيْتَ عليَّ » : معناى تعجب را مىرساند يعنى چقدر بر من ستم كرده اى . شَدَا - - شَدْواً [ شدو ] الرجُلُ : آن مرد شعرى سرود و صداى خود را كشانيد ، - الشعْرَ : با آن شعر آواز خواند ، - شَدْوَه : همانند او رفتار كرد ، - الإبِلَ : شتران را با حدا ( آواز ) راه برد ، - من العِلْم شَيْئاً : مقدارى از آن چيز را گرفت . الشَّدَا - [ شدو ] : گرما ، پيسى ، بازمانده ى نيرو ، - مِنَ الشيءِ : لبه و كنار هر چيزى ، طرف ؛ « اخَذَ مِنه شَداً » : مقدارى از چيزى از وى گرفت . الشُّدَاقِم - مترادف ( الشدْقَم ) است . الشُّدَاه - حيرت و شگفتى . الشَّدَّة - [ شدّ ] : اسم مره از ( شَدَّ ) است ، حمله ى جنگى ، و در زبان متداول بر ورقبازى يا كفش اطلاق مىشود . الشِّدَّة - ج شِدَد [ شدّ ] : اسم است از ( الاشْتِدَاد ) ، سخت متضاد واژه‌هاى ( اللِّين ) و ( الرَّخَاء ) و ( رَغْدِ العَيش ) است ؛ « شِدَّة الأرضِ » : سختى و سفتى زمين ، - ج شَدَائِد : مصيبتها و ناملايمات و حوادث روزگار كه بر شخص پديد آيد . شَدَخَ - - شَدْخاً : از قصد خود منحرف شد . ، - الرأْسَ : سر را شكست . ، - الرجُلَ : بر گردن آن مرد زد . شَدَّخَ - تَشْدِيخاً الرأْسَ : سر را شكست . الشَّدْخ - بچه ى ناتمام كه از شكم مادر افتد . الشَّدْخَة - من النبات : گياه تر و تازه . شَدَّدَ - تَشْدِيداً [ شدّ ] الشيءَ : آن چيز را محكم و استوار كرد ، - الضَّرْبَ : در زدن زياده روى كرد ، - الحَرْفَ : حرف را مشدد كرد . اين واژه ضد ( خَفَّفَه ) است ، - ه : او را نيرومند ساخت ، - من عَزِيمَتِه : او را نيرومند ساخت و تقويت كرد ، - في طَلَبِه : آن چيز را با اصرار خواست ، - علَيه : بر او سخت گرفت ، - على الأَمْرِ : بر آن كار سخت گرفت . شَدِقَ - - شَدَقاً : دهان آن مرد فراخ شد .